They say love is just a game
They say time can heal the pain
sometimes you win, sometimes you lose
And I guess I’m just a fool
I keep holding on to you
I told you once you were the one
you know that I'd die for you
although it hurts to see you go
oh this time you should know
I won't try to stop you
Don’t you forget about me baby
Don’t you forget about me now
Some day you'll turn around and ask me
Why did I let you go
+ نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت
7:21 PM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت
11:20 AM  توسط نازنين
|
می دونین من دلم واسه اومدن به نت چقد تنگ شده بود


بوس بوس

ولی یه چیزی هس که نمی دونم چیه

ولی مانع می شه که بیام نت یعنی فکنم دیگه دارم پیر می شم

واسه این سوسول بازی ها

. فکر می کنم الان 10000000000 سالمه

و توان انجام هیچ کدوم از تفریحات قبلیمو ندارم. اره مثاسفانه دارم بزرگ می شم که اصلا دوس هم ندارم که بشم کودک درونم داره کم کم می میره و من دارم جیقای اخرشو می شنوم خیلی درد ناکه نه؟

واسه من که هس دوس ندارم بزرگ شم ولی زندگی با این کاراش داره منو به پرتگاه بزرگسالی پرت می کنه دلم می خواد شاد شم خوشحال بدونه هیج غمی مثل گذشته وقتی می خندم از ته اعماقم باشه ته تهش ای کاش می شد شاید بهتره برم تو این گروهایی که می رن خنده درمانی اسم نویسی الکی بخندیم شاید شاد شیم شادی هم مساله مهمیه ها لااقل نمیرم بیرون که یکم شرک ببینیم بخندیم شاد شیم یکتا گفت بیا ولی حسش نبود نرفتم شاد بودن یا نبودن مساله این است

بای

+ نوشته شده در شنبه 12 تیر1389ساعت
0:6 AM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت
7:25 PM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت
12:56 PM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت
5:50 PM  توسط نازنين
|
« سعى کن اهميت در نگاه تو باشد ، نه چيزى که به آن مى نگرى . » ( آندره ژيد )
« عمر مانند سوختن شمعى به پايان مى رسد و ما همچنان منتظر کسى هستيم که درکمان کند . » ( جيم موريسون )
« ماهى از عرض رودخانه به دريا نمى رسد . » ( پرويز شاپور )
مى خواهم نسيم تمام فرهنگ ها در خانه ام بوزد ، اما نمى گذارم توفانشان خانه ام را ويران کند . » ( مهاتما گاندى )
« قبل از آنکه راجع به راه رفتن کسى قضاوت کنيد چند قدم با کفش هاى او برداريد . » ( پائولو کوئليو )
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت
10:27 PM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
10:50 PM  توسط نازنين
|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
9:10 PM  توسط نازنين
|
می ترسم از همه چی از این شهر جدید که زیادم جدید نیست ولی واسه من جدیده از دنیای جدیدی که واسم ساختن حتی از این خدای جدیدم می تپرسم وای چرا اینجا یه نفر فقط یه نفر اشنا وجود نداره تا من دیگه نترسم وایییییییی خدای من پس تو کجا گذاشتی رفتی می ترسم بازم می ترسم

+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت
5:56 PM  توسط نازنين
|