تبليغاتX
خاطرات خودمه هر چي دوس دارم مي نويسم

خاطرات خودمه هر چي دوس دارم مي نويسم

نوشته هاي من

اینو یجایی خوندم حیفم اومد واسه شما ها ننویسم خیلی قشنگه

They say love is just a game
They say time can heal the pain
sometimes you win, sometimes you lose
And I guess I’m just a fool
I keep holding on to you
I told you once you were the one
you know that I'd die for you
although it hurts to see you go
oh this time you should know
I won't try to stop you
Don’t you forget about me baby
Don’t you forget about me now
Some day you'll turn around and ask me
Why did I let you go
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 7:21 PM  توسط نازنين  | 

سینما .بوف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام به همه  خوبین  دلم واستون انقده شده بود شما که نمی تونین ببینین چقد ولی در حدودای خالی روی بال مگس به هر حال در راستای بزرگ شدن بنده که قبلا عرض و طول کرده بودم خدمتتون  از اون موقع به بعد نت نیومدم الانم که می بینین خدمتتونم به دلیل یه سری پیشامدای خوبه که حالا زیادم مهم نی در هر حال یکتا تهرانه یه دو ماهی هس قراره تشریف  بیاره تا با هم بریم یه سری کلاس در مورد شرکم باید بگم که ااااااااااااااا دیدمش  این پسره روانیه  خوب حق دارم دیگه (پ ن . یکتا بفهمه میکشتم) خوب خودتون قضاوت کنین من با داداشم رفته بودیم بوف البته اول رفتیم سینما به علت کمبود نفرات بسته بود  بعد گفتیم چی کار کنیم داداشم گفت بریم بوف رفتیم اونجا بعد از اونجایی که من همیشه خدا باید تهنا باشم  دوستای داداشم اونجا بودن بعد داداشم مثل بز سرشو انداخت پایین رفت پیشه دوستاش  من تهنای گناهی هم نشستم یه جای دیگه (پ ن . اخه یکی نی به من بگه کدوم خری با داداشش میره سینما بعدشم ادم نمیشه باز میره بوف) بعد داشتم با فوضولی تمام دورو برمو نیگا می کردم که دیدم بححح شرککککککککککککک  فکر کن تهنایی اومده بود اونجا نشسته بود داش غذا می خورد خله نه؟ بعد نیم ساعت غذا خوردن و به در و دیوار نیگا کردنم گذاشت رفت  جکه به خدا فکنم اینو یه نفر سر کار گذاشته قرار بوده بیاد نیومدهچقدم می خوره  فکنم همه ی اینا رو تو پردیس می سوزونه وگرنه با این وضعیت خوردنش باید به شکل شرک واقعی در می اومد . همین دیگه این بود داستان شرک کاری ندارین ؟ اگه دارین هم بگین یکی دیگه انجام بده  خدافظ

(پ ن . راستی این چیزا رو به یکتا نگین چون فکنم دارم بزنه البته از نظر اون من نوفهمم همه ی کارای شرک از روی منطق بیداینا رو گفتم بعدن که فهمید نیاد همین جمله ها رو بگه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 11:20 AM  توسط نازنين  | 

من 100000000 سالمه

می دونین من دلم واسه اومدن به نت چقد تنگ شده بود بوس بوس ولی یه چیزی هس که نمی دونم چیه ولی مانع می شه که بیام نت یعنی فکنم دیگه دارم پیر می شم واسه این سوسول بازی ها. فکر می کنم الان 10000000000 سالمه و توان انجام هیچ کدوم از تفریحات قبلیمو ندارم. اره مثاسفانه دارم بزرگ می شم که اصلا دوس هم ندارم که بشم کودک درونم داره کم کم می میره و من دارم جیقای اخرشو می شنوم خیلی درد ناکه نه؟ واسه من که هس دوس ندارم بزرگ شم ولی زندگی با این کاراش داره منو به پرتگاه بزرگسالی پرت می کنه دلم می خواد شاد شم خوشحال بدونه هیج غمی مثل گذشته وقتی می خندم از ته اعماقم باشه ته تهش ای کاش می شد شاید بهتره برم تو این گروهایی که می رن خنده درمانی اسم نویسی الکی بخندیم شاید شاد شیم شادی هم مساله مهمیه ها لااقل نمیرم بیرون که یکم شرک ببینیم بخندیم شاد شیم یکتا گفت بیا ولی حسش نبود نرفتم شاد بودن یا نبودن مساله این است بای
+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 0:6 AM  توسط نازنين  | 

موبایلم

سلام به همه ی دوستان البته بعد این همه مدت دیگه دوستی نمونده که من میگم. ولی در کل سلام به هر کی می اد تو وب من. خاطره جدید این که یه گوشی خریدم هر رو دارم ازش اجایب 8 گانه می بینم(8 نبود 7 بود نه؟) تازگی ها باهاش رفتم اینترنت اللعجب چه جا ها که نمی ره؟؟؟!!!! خیلی با حاله. فکرکنم بازم یه چیه خارجی پیدا کردم تا یکتا رو دیونه کنم. اخخخخخخخ راستی یکتا گفتم پریروزا خونمون بود گفتم بیا یه چی بنویسیم تو وب گفت باشه .ولی یادمون رفت(الان یادم اومد این دفعه خفتش می کنم بنویسیم) راستییییییییی شرک دیدیم بابا لنگ درازم بود .(چه زشته این من چه جوری از این خوشم می ا ومد .ولی هنوزم قدش خوبه )راستی شرک با شروارک اومده بود یکتام هی می گفت من طلاق می خوام .این چیه این پوشیده ؟؟منم هی می خندیدم بهش ولی فکرکنم این مد شده چون بیشتر پسرا تو بازار شروارک داشتن (شایدم همشون داشتن از یه جا می اومدن ) به هر حال اون بار خیلی خوش گذشت کلی حال کردیم به همشون هم خندیدیم ولی یه چند وقتیه بیرون نرفتیم این دفعه قراره زود بریم ایشالا خوش بگذره واستون می نویسم بابای پ ن : امتحانا داره شروع می شه من که اصلا نخوندم امیدوارم خوب بدم شمام همین طور پ ن 2: بابا یه نظر بدین خوب گنا دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 7:25 PM  توسط نازنين  | 

شهر خودم

سلام دوستای خوبم اومدم به شهر قشنگ خودم اینجا خوبه ولی بدونه اون نمی دونم می تونم تحمل کنم یا نه به هر حال دارم سعی خودمو می کنم ای کاش بتونم خدایا کاری کن که انقد خدا خدا نکنم امین بابای
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 12:56 PM  توسط نازنين  | 

سال جدید داره میاد شاد باشین

سلام خوبین خیییییییلی وقته که بهتون سر نزدم دلم واسه همتون انقده شده البته شما که نمی دونین چقد ولی عیبی نداره اومدم تا بگم که می خوام امسال سال خوبی داشته باشم  می خوام امسال مثه پارسال نباشه خدایا تو رو به هر کی که دوسش داری کاری کن امسال سال خوبی باشه  یه پارتی بازی چیزی بکن جبران میکنم بوس بوس برای شما ها دوستای عزیز هم بوس بوس و بابای
+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 5:50 PM  توسط نازنين  | 

خیلی قشنگن خوشم اومد گفتم شمام بخونین

« سعى کن اهميت در نگاه تو باشد ، نه چيزى که به آن مى نگرى . » ( آندره ژيد )

« عمر مانند سوختن شمعى به پايان مى رسد و ما همچنان منتظر کسى هستيم که درکمان کند . » ( جيم موريسون )

« ماهى از عرض رودخانه به دريا نمى رسد . » ( پرويز شاپور )

مى خواهم نسيم تمام فرهنگ ها در خانه ام بوزد ، اما نمى گذارم توفانشان خانه ام را ويران کند . » ( مهاتما گاندى )

« قبل از آنکه راجع به راه رفتن کسى قضاوت کنيد چند قدم با کفش هاى او برداريد . » ( پائولو کوئليو )

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:27 PM  توسط نازنين  | 

کاش جور دیگه ای بودیم

سلام چرا اصلا باید سلام کنم سلام بی سلام خوبین اصلا به من چه خوبین یا نه اه از این کلمات بدم می اد چرا وقتی همه می دونن حالت خوب نیست می پرسن خوبی؟؟؟!!!!! جالب اینه که وقتی می گی نه هم گوش نمی دن خیلی جدی می گن خدا رو شکر خنده داره نه؟؟ این مردم کی می خوان ادم شن من که دیگه خسته شدم کاش یکی بود به همشون می گفت خفه شین چرا انقد حرف می زنین چرا انقد می خندین چرا چرا؟؟ می دونی چیه کم کم دارم به تنهایی هم عادت می کنم کم کم دارم به مردمی که وقتی می بینمم سراشونو تکون می دنم عادت می کنم به اشناهایی که من اصلا نمی شناسمشون به اونایی که  وقتی ادمو می بینن به زور می خوان یه جوری حالیت کنن که اشناتن ....

کاش همیشه بالای یه چرخو فلک می نشستم و از اون بالا یه مردم نگاه می کردم اون جوری همه ی مشکلات ادما به نظر کوچیک می اد اون جوی دیگه غم های دنیا قد یه دنیا نیست اندازه یه نقطس همون طوری که ادما قد یه نقطن کاش می شد کاش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:50 PM  توسط نازنين  | 

شاید امیدی باشد

سلام می دونین یکم داره نظرم بعد رفتن به مشهد عوض می شه شاید خیلی چیزای قشنگ تو این دنیا باشه که من هنوز ندیدم شاید همین نفس کشیدن یه دلیل برا زنده بودن باشه وااااااای چرا من نفسای هر کی رو میشمارم می میره دیگه نفس کسی رو نمی   شمرم می دونین چیه خیلی دلم واسه خدا می سوزه بی چاره خیلی تنهاس منی که حتی یک هزارم عمره اونم نمی کنمو چند نفری رو دارم که دوسم داشته باشن  اون وقت احساس تنهایی می کنم ولی خدا رو بگو که این همه سال تنها بوده بعدشم که اومده چند تا موجود افریده که از تنهایی در بیاد اون موجودام دوسش ندارنو هی ازارش میدن  بده تنهایی یه طرف ازار دیگران یه طرف سخته خیلی ........

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 9:10 PM  توسط نازنين  | 

تنهایی این گونه اغاز می شود

می ترسم از همه چی از این شهر جدید که زیادم جدید نیست ولی واسه من جدیده از دنیای جدیدی که واسم ساختن حتی از این خدای جدیدم می تپرسم وای چرا اینجا یه نفر فقط یه نفر اشنا وجود نداره تا من دیگه نترسم وایییییییی خدای من پس تو کجا گذاشتی رفتی می ترسم بازم می ترسم
+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 5:56 PM  توسط نازنين  |